«کارگران ژاپنی در تهران مشغول به کار هستند»؛ زیرنویس عکسی است که در سالهای نه چندان دور، در یکی از روزنامههای ایران چاپ شده بود... اما چرخ روزگار چرخید و چرخید و کار به جایی رسید که همان ژاپنیها، برای پذیرش کارگران ایرانی، هزار شرط و شروط میگذارند. ژاپن اما، تنها کشوری نیست که در مسابقه توسعه، از ما سبقت گرفته است. زمانی که ایرانیها در کارخانه ایران ناسیونال در کار تولید و مونتاژ پیکان بودند، کرهایها در کارخانه "کیا" دلشان به تولید دوچرخه خوش بود و اتفاقا دوچرخههای "کیا" گذرشان به ایران هم افتاد و بخشی از دوران کودکی من نیز در آرزوی داشتن یکی از همین دوچرخهها سپری شد. اینک اما، همان کره و همان "کیا"، خودروهایی میسازد که وقتی در خوردوی سمند وطنی ام، یکی از آنها را میبینم، به یاد میآورم که کرهایها هم از ما سبقت گرفتند؛ میگویند سود خالص دو شرکت ال جی و سامسونگ کره جنوبی از کل فروش نفت ایران هم بالاتر است.
چند روز پیش هم که مراسم باشکوه المپیک پکن را تماشا میکردم، در میان آن همه عظمت و زیبایی که محصول شگفت انگیزی از هنر و فناوری و نظم بود، به این میاندیشیدم که تا همین 30 سال پیش، چین هم حرفی برای گفتن نداشت؛ کشوری بود فقیر، دور از فناوری، پرجمعیت و هر لحظه در آستانه انفجار و مصیبت.
جالب است، چینیها سه چهار دهه پیش، حتی یک کیلومتر اتوبان هم نداشتند و اینک یکی از بزرگترین شبکههای بزرگراهی دنیا متعلق به چین است. در صفحه اقتصادی روزنامهای که اکنون روی میزم قرار دارد نیز این تیتر نظرم را جلب میکند: "رشد اقتصاد چین در نیمه نخست 2008 به عدد 10 و چهار دهم درصد رسید." چین بدبخت دیروز، امروز به جایی رسیده که از سوزن خیاطی تا ماهواره را میسازد و ما هم دلمان خوش است که از درون لپ لپهایی که برای بچههایمان میخریم، کدام یک از اسباب بازیهای چینی درمی آید؟!
امروز چین در داخل مرزهایش نیست. وسعتی است به اندازه همه دنیا؛ باور ندارید ببینید در خانه یا دفترتان چقدر جنس چینی وجود دارد و از جمله درون کیس همین رایانهای که با آن این مطلب را باز کرده اید!
مالزی هم ماجرای کمابیش مشابهی دارد. بیست و اندی سال پیش که دکتر ماهاتیر محمد، مطب اش را به قصد دفتر نخست وزیری ترک کرد، تابلوی کوچکی بر در مطب اش نصب کرد که روی آن نوشته شده بود: "دکتر برای معالجه به کشورش رفته است. او به زودی برمی گردد." و به زودی هم برگشت زیرا رساندن کشوری که بسیاری از مردمانش بالای درختها زندگی میکردند به آنجایی که هم اکنون هست، در 25 سال، کار آسانی نبود ولی مالزیاییها و معمار کشور نوین شان، توانستند.
امارات متحده عربی هم نمونهای دیگر است. امارات هر چند کشوری صنعتی و دارای فناوریهای خاص خود نیست اما دولتمردانش توانستند در کوتاه زمانی، آن را از یک صحرای لم یزرع به یکی از مراکز بزرگ تجاری - توریستی جهان تبدیل کنند.
یکی از ایرانیانی که از دهها سال پیش در دوبی قهوه خانه داشت و اینک نیز دارد، تعریف میکرد که 35-30 سال پیش، اهالی دوبی کنار ساحل میایستادند، دستهایشان را بر روی پیشانی، سایه بان چشمانشان میکردند و به دریا مینگریستند تا ببینند لنجهای ایرانی، کی از راه میرسند تا برایشان آب شیرین بیاورند! ولی امروز...!
ادامه دادن این فهرست و افزودن نام کشورهای دیگری مثل هند، ترکیه، سنگاپور و ... چیزی جز حسرت افزایی به دنبال نخواهد داشت ولی این سوال همچنان بی پاسخ مانده است که چرا ما نتوانسته ایم به جایگاهی که شایسته مان هست برسیم؟
پاسخ به این پرسش راهبردی، قطعا در یک نوشتار و از یک زاویه دید میسر نخواهد بود اما تلاش میکنم، آنچه به نظرم "مهمترین مانع" است را مختصروار مورد اشاره قرار دهم تا فتح بابی باشد برای ادامه بحث و البته بسیار خرسند خواهم شد چنانچه کاربران عصرایران چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان، زوایای دیگری بگشایند و با مقالات و یادداشتهای خود، به پیشبرد این "بحث ملی" کمک کنند.
به نظر میرسد بزرگترین و ریشهای ترین عاملی که باعث شده است به جایی که باید، نرسیم، این است که هنوز تکلیف مان را روشن نکرده ایم و هنوز اجماعی بر سر مقصد حاصل نشده است. ما هنوز در بحثهای کلان و تئوریک گرفتار مناظره و مجادله ایم. هنوز بر سر این دعواست که اقتصاد مان چه الگویی را پیشه کند. یک روز سخن از آزادسازی آن به میان میآید و روزی دیگر و در دولتی دیگر در همین نظام، شاهد افزایش تصدی گری دولت هستیم.
هنوز در تعریف جمهوریت و اسلامیت نظام، بحث و جدل ادامه دارد. درباره نقش و میزان مداخله حکومت در شوون فردی افراد نیز اختلاف نظر فراوان است و صاحب هر دیدگاهی که قدرت را به دست گیرد در زمان تصدی اش، بر منش خویش میرود و بعد از مدتی که دیگری بر مسند قدرت مینشیند، راهی دیگر در پیش میگیرد.
در سایر حوزهها نیز همین وضعیت حاکم است. روزی در این کشور یک اثر سینمایی منتقد و نیش دار بر روی پرده سینما میرود و روزی دیگر، فیلمی ملایم تر از آن، توقیف میشود و همه حیران میمانند که بالاخره چه قاعدهای حاکم است!
یا از یک سو در این کشور، سخن از نظام فدرالی و شبه فدرالی به میان میآید و حتی از طرح تقسیم کشور به 10 استان بزرگ و تفویض اختیارات حکومت مرکزی به آنها سخن گفته میشود و در همان حال میبینیم نه تنها استانها در 10 منطقه تجمیع نشدند، بلکه به استانهای کوچکتر نیز تقسیم شدند.
خلاصه مطلب آنکه هنوز نمی دانیم قرار است کجا برویم.
مثل ما، مثل اعضای خانوادهای است که برای تعطیلات تابستانی شان، فقط این را میدانند که میخواهند به سفر بروند (درست مانند ما که فقط میدانیم میخواهیم پیشرفت کنیم) اما درباره مقصد اختلاف دارند. یکی کیش را پیشنهاد میکند در جنوب و دیگری انزلی را در شمال. یکی از سر ایمان، سفر مشهد را پیشنهاد میکند و آن دیگری سواحل دریای آنتالیا را خواهان است و سرانجام، فرمان خودرو، به دست یکی میافتد و او راهی غرب میشود و چند کیلومتر آن سوتر، آن دیگری که سفر به شرق را پیشنهاد کرده بود، کنترل خودرو را به دست میگیرد و آن را در جهت معکوس هدایت میکند. ساعتی بعد، این خودرو رو به جنوب حرکت میکند و ساعاتی دیگر در مسیر شمال است و این قصه همچنان ادامه دارد...!
بدیهی است که اعضای این خانواده، برغم آنکه کیلومترها رانندگی کرده اند و متحمل هزینههای سفر شده اند و بارها در پمپ بنزینها پول بنزین داده اند، هرگز به جایی نمی رسند و حال آنکه اگر تصمیم جمعی بر آن میشد که مثلا به شیراز بروند، ولو آنکه برخی قلبا مایل به این مقصد نبوده باشند، میتوانستند بالاخره به جایی برسند و روزگاری را خوش باشند.
اما در کشورهای پیشرفته، این اجماع و تفاهم بر سر اصول و کلیات و غایت، حاصل شده است و البته این مهم، جز از رهگذر تفاهم و اغماض صاحبان سلائق و علایق مختلف پدید نیامده است . از این روست که به عنوان مثال در رقابتهای انتخاباتی این کشورها میبینید که رقیبان، نه بر سر تعریف آزادی و رابطه مردم با حکومت، که درباره یک اختلاف نیم درصدی در حوزه مالیات بر صنایع با یکدیگر مناظره میکنند.
آنها، مقصد سفر را تعیین کرده اند و اینک در مسیری که همه بر روی آن اتفاق نظر دارند، فقط بر سر این بحث میکنند که با چه سرعتی حرکت کنند یا در کدام رستوران بین راهی توقف نمایند و یا حداکثر این که فلان مسیر را با هواپیما طی کنند یا با قطار؟
دقیقاً به همین دلیل است که خودروی آنها، با طی مسافتی کوتاه تر و مصرف سوخت کمتر به مقصدهای پی در پی اش میرسد ولی خودروی ما، همچنان در حیرانی خود، گاه عبور از یک مسیر را بارها و بارها تکرار میکند.
اما چرا تفاهم بر سر غایت، در کشور ما بر قرار نمیشود؟ شاید، پاسخ این سوال را بتوان در ویژگی نه چندان جالب بسیاری از ما ایرانیها سراغ گرفت، در این که خیلی از ما، خود را عقل کل میدانیم و بدتر از آن، میپنداریم که رسالتی بزرگ به نام رهانیدن بقیه ( که عقل کل نیستند) از جهالت داریم و باز بدتر از این یکی هم این است که اهل انعطاف و سر تسلیم فرود آوردن در مقابل حرف حق دیگران نیستیم ؛ این یک جمله غریب در فرهنگ ماست: حرفهای شما مرا متقاعد کرد، من از باور قبلی ام، عدول کردم!
بی هیچ تعارفی باید گفت تا این خصیصهها، در ما وجود دارد، نه تفاهمی درباره مقصد به دست خواهد آمد و نه طبیعتاً توافقی درباره نحوه رسیدن به آن و جزئیات این سفر جمعی.
نویسنده:جعفر محمدی
کد مطلب : 6196