14 مهر 1387 ساعت 7:28

سه نماد

روزنامه کارگزاران-14 مهر 87

اکنون سه گروهند که می‌آیند؛ از سه طیف که هر یک روزی از اصلاح‌طلبان بوده‌اند. هر یک نمادی دارند در این انتخابات که در پیش است. سه نفر که شاید خود ناخواسته نماد آن سه طیف شده‌اند و اگر بپرسیم‌شان از این نماد شدن، هر سه انکار می‌کنند. در ایران شاید معمول باشد كه فردی نماد جریانی شود كه خود چندان قرابتی با آن جریان ندارد. این به‌دلیل آن است كه صدای هوادارانش معمولا بلند‌تر از صدای خودش به گوش می‌رسد. این مسئله البته در مورد روحانیان بیشتر صادق است. نوری، خاتمی و کروبی آن سه نفرند که نماد شده‌اند و نشانه تا ببینیم بر سر اصلاحات چه رفت. سه چهره اصلاحات
اصلاح‌طلبی در ایران با یك چهره آغاز می‌شود و با سه چهره رادیكالیسم (ساختارشكنی)، اصلاح‌طلبی و محافظه‌كاری (تاییدكنندگی) پایان می‌یابد. این روایتی آشنا در تاریخ معاصر ایران است. محافظه‌كاران و اپوزیسیون ساختارشكن همچون دو قطب یك آهن‌ربا از دوسو بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان را به سمت خود جذب می‌كنند و اینگونه بخش‌هایی از لایه میانی خاكستری اصلاح‌طلبان را به لایه‌های سفید و سیاه تجزیه می‌كنند. اكنون تك‌چهره خاتمی سال 76 به سه چهره «نوری، خاتمی و كروبی» در سال 88 تجزیه شده است. شاید نوری و كروبی خود نپذیرند كه با ادامه چنین وضعیتی در طی فرآیندی چندساله تبدیل به نمادهایی از ساختارشكنی و محافظه‌كاری خواهند شد اما بخشی از نیروهای پیرامونی‌شان به این وضعیت دامن زده‌اند. بسیاری از سیاستمداران بوده‌اند كه در تاریخ به چهره‌ای غیر از آنچه واقعا بوده‌اند مشهور شده‌اند، چراكه گستره رسانه‌ای و تبلیغاتی حامیان تندروی‌شان بیشتر از خودشان بوده است. برخلاف آنچه برخی طرفداران كاندیداتوری نوری می‌گویند حمایت از نوری در برابر خاتمی تنها به دلیل مطلوبیت وی به لحاظ كارایی و عملكرد نیست (اگرچه قطعا وی كاندیدای مطلوبی است.) طرح نوری از سوی برخی از گروه‌ها به معنی طرح پروژه «تحول‌خواهی» و با هدف «ساختارشكنی» صورت گرفته است. همچنین آنها كه كروبی را كاندیدای خود می‌دانند به نوعی «بقا در سیستم و انجام اصلاحات بروكراتیك با چانه‌زنی از بالا» بسنده كرده‌اند و این پروژه را بر هرگونه «اصلاحات دموكراتیك و از پایین» ترجیح می‌دهند. پس بهتر است در اینجا از تقابل استراتژی‌ها سخن بگوییم و نه مطلوبیت و كارایی كاندیداها. اصلاح‌طلبی حداقل دو ویژگی دارد كه مورد توافق همگان است. این دو ویژگی در واقع مرزهای اصلاح‌طلبی را از یك‌سو با رادیكالیسم و از سویی دیگر با محافظه‌كاری مشخص می‌كند: 1- عمل در چارچوب قانون اساسی و 2- دموكراسی‌خواهی. رادیكال‌های ساختارشكن به قانون اساسی التزام عملی ندارند و محافظه‌كاران نیز حاضر به پیگیری مطالبان دموكراتیك شهروندان نیستند. با همین دو ویژگی می‌توان تحلیل كرد كه چرا طیف‌هایی از اصلاح‌طلبان راه خود را از خاتمی جدا كرده و به دنبال طرح كاندیداهای دیگری هستند. 


ساختارشكنی و ساختارگشایی
برخی از اصلاح‌طلبان در یك گردش تاریخی تصمیم گرفته‌اند كه دیگر اصلاح‌طلب نباشند و مثلا «تحول‌خواه» باشند، چراکه به این نتیجه رسیده‌اند که ساختار سیاسی موجود اصلاح‌ناپذیر است. درواقع برداشت ایشان از ساختار نظام سیاسی یك «ساختار سخت» است. یك ساختار سخت امکان هیچگونه انعطاف و تغییری ندارد و در صورتی كه مورد فشار قرار بگیرد شكسته و خرد خواهد شد. بنابراین ایجاد هرگونه تغییر مستلزم شكستن ساختار سخت است كه این همان «ساختارشكنی» است.
از نظر یك نیروی اصطلاحا تحول‌خواه، هرگونه عمل در چارچوب قانون موجب تثبیت آن ساختار سخت می‌شود. اما یك نكته مهم در این بین وجود دارد: «هیچ ساختاری به طور مطلق سخت نیست.» در حقیقت هر ساختاری با توجه به درجه انعطاف‌پذیری‌اش قابلیت تغییر دارد بدون آنكه فروبپاشد. یعنی همه ساختارها تا حدی (هرچند كم) انعطاف‌پذیر هستند. اینجاست كه اصلاح‌طلبی معنی پیدا می‌كند. اصلاح‌طلبی یعنی امكان عمل در ساختار منعطف؛ ساختاری كه می‌تواند تا ظرفیت‌های قابل توجهی توسعه یابد بدون آنكه شكسته شود یا فروبپاشد. مانند بادكنك نیمه‌پری كه می‌توان در آن باد دموكراسی دمید كه تا حد ممكن بزرگ شود (و هیچ لازم نیست كه چون كم‌باد است آن را تركاند و به جایش كایت هوا كرد.) پس هنگامی كه ساختار سیاسی تا حداكثر ظرفیت انعطاف‌پذیری خود (هرچند اندك) توسعه نیافته، اصلاح‌طلبی ممكن است. این همان «ساختارگشایی» است. درجه انعطاف‌پذیری هر ساختار مشخص می‌كند كه تا چه حد می‌تواند بدون آنكه از هم بپاشد توسعه یابد. اختلاف رادیكال‌ها (ساختارشكنان) با اصلاح‌طلب‌ها (ساختارگشایان) دقیقا بر سر همین مسئله است. از نظر ساختارشكنان ساختار سیاسی چنان سخت است كه امید هیچ تغییری در آن نمی‌رود؛ درنتیجه باید به فكر ساختاری دیگر بود. اصلاح‌طلبان می‌گویند كه ساختار حقوقی نظام (قانون اساسی) همچنان دارای ظرفیت‌های دموكراتیك قابل توجهی است؛ در نتیجه می‌توان این ساختار را توسعه داد و بر محتوای دموكراتیك آن افزود. اینجاست كه یكی از پیچیده‌ترین مناقشات سیاسی میان نیروهای سیاسی به وجود می‌آید؛ یعنی اختلاف بر سر درجه انعطاف‌پذیری نظام سیاسی. اما چگونه می‌توان تشخیص داد كدام گروه درست می‌گویند؟ معیارهای انعطاف‌پذیری چیست؟
اصلاح‌طلبان ایده و فرمولی دارند: درجه انعطاف‌پذیری «ساختار حقوقی» كاملا وابسته به میزان تغییر «ساختار حقیقی» نظام است. یعنی گشایش ظرفیت‌های دموكراتیك در قانون اساسی مستلزم تغییر مدیران و مسوولان در بخش‌های انتخابی و انتصابی است. هرگونه تلاش برای جایگزینی مدیران و مسوولان دموكرات بر مناصب كلیدی موجب گشایش فضای دموكراتیك تا حد قابل ملاحظه‌ای خواهد شد. این ایده انتزاعی نیست و قبلا تجربه شده است. در دوران مدیریت سیدمحمد خاتمی بر مناصب وزارت و ریاست‌جمهوری، تمامی زیرمجموعه‌ها عملكردی «نسبتا» متساهل و دموكراتیك داشته‌اند. گشایش فضای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار ملموس و قابل توجه بود. همچنین اكثریت یافتن اصلاح‌طلبان در مجلس در تصویب قوانین مناسب‌تر و دفاع بیشتر از حقوق شهروندان بسیار موثر بوده است. این تجارب می‌تواند همراه با اصلاح برخی از خط مشی‌ها دوباره مورد استفاده قرار گیرد. می‌توان به طور خلاصه برنامه اصلاح‌طلبی را بدین صورت مرور كرد: گشایش و توسعه ساختار حقوقی نیازمند تغییر ساختار حقیقی (مسوولان) است. برای تغییر ساختار حقیقی نیاز به حضور انبوه مردم در عرصه سیاسی و مشاركت گسترده در جریانات غیر رسمی و رسمی سیاسی از جمله انتخابات است. این حضور و فشار گسترده اجتماعی نه‌تنها موجب تغییر مسوولان انتخابی می‌شود كه حتی بر رفتار مسوولان انتصابی نیز تاثیر خواهد گذاشت (چنانچه همواره رفتار شورای نگهبان در تایید صلاحیت كاندیداها متناسب با فشار اجتماعی تغییر كرده است.) بنابراین تمام تلاش اصلاح‌طلبان معطوف به نگه داشتن مردم در صحنه سیاسی و گسترش مشاركت ایشان است. ساختارشكنان در عوض رویكردی كاملا متفاوت دارند و از آنجا كه ساختار سیاسی را كاملا سخت و غیرمنعطف می‌بینند، تغییر مسوولان را نیز موثر نمی‌دانند. در نتیجه هرگونه مشاركت رسمی مردمی را موجب تثبیت ساختار سخت تلقی كرده و تاكتیك «تحریم» را در تمامی دوره‌های انتخاباتی (فارغ از آزاد بودن و یا نبودن انتخابات) در دستور قرار می‌دهند. این نیروها كه ترجیح می‌دهند به جای استفاده از واژه اصلاح‌طلبی خود را «تحول‌خواه» بنامند، با هدف ساختارشكنی و با تاكتیك تحریم انتخابات، نه‌تنها به ارائه یك برنامه عینی، شفاف و میان‌مدت اقدام نكردند بلكه به انفعال و یأس مردم دامن زده و در نتیجه به روی كارآمدن و تثبیت هسته سخت قدرت یاری رسانده‌اند. همچنین هیچ توضیحی درباره هزینه‌های سنگین هرگونه تغییرات بنیادین و ناگهانی در ساختار سیاسی ارائه نداده‌اند.
در حال حاضر تحول‌خواهان ترجیح می‌دهند عبدالله نوری را كاندیدای خود بنامند اگرچه نوری خود شاید همسو با برنامه‌های آنها نباشد اما به دلیل آنكه ردصلاحیت احتمالی وی می‌تواند تاكتیك تحریم را عملی سازد برای ایشان بهترین گزینه است. اصلاح‌طلبان اما با وجود تردیدهای ذهنی محمد خاتمی وی را كاندیدای خود می‌دانند. با توجه به مباحث فوق كاملا مشخص است كه اختلاف میان طرفداران نوری و طرفداران خاتمی تنها بر سر توانایی‌ها، سابقه عملكرد و یا مطلوبیت كاندیداها نیست بلكه بسیار ریشه‌ای‌تر از آن است. برای اینكه این اختلاف استراتژیك شفاف‌تر شود می‌توان شاهد دیگری از رویكرد هر دو طیف به «احزاب» و «جنبش‌های اجتماعی» ارائه داد. بسیاری از فعالان تحول‌‌خواه در مقالات و گفتارهای بیشماری بر نقش جنبش‌های اجتماعی در ایجاد تغییرات سیاسی تاكید كرده‌اند و احزاب را در شرایط فعلی ناكارآمد تلقی نموده‌اند. دلیل چنین رویكردی چیست؟ چرا اصلاح‌طلبان رویكرد حزبی دارند و تحول‌خواهان رویكرد جنبشی؟ با توجه به مباحث فوق یک جواب ساده برای این سوال مهم موجود است: «جنبش‌های اجتماعی هیچ تعهدی نسبت به هیچگونه ساختار حقوقی ندارند». (نه تعهد سیاسی و نه تعهد اخلاقی) بنابراین به راحتی می‌توان از آنها در جهت شکستن هرگونه ساختار حقوقی استفاده نمود. اینجا در واقع نوعی استفاده ابزاری از جنبش‌های اجتماعی در راستای اهداف و تغییرات سیاسی صورت گرفته است. شاید لازم باشد این مسئله کمی بیشتر کالبدشکافی شود؛ جنبش‌های اجتماعی دارای سلسله مراتب و سازمان‌های منظم و منسجم نیستند و البته نباید هم باشند. بسیاری از آنها به خصوص جنبش‌های زنان در غرب حتی «ضد سازمان» هم بوده‌اند. ویژگی جنبش‌های اجتماعی در توده‌ای بودن آنهاست. همچنین نیروها و فعالان سیال و متغیری دارند. بسیاری از جنبش‌ها مقطعی هستند و در مدت زمان مشخصی و تا رسیدن به اهداف معین حقوقی و صنفی فعالیت می‌كنند. با چنین شرایطی آیا این جنبش‌های متنوع و مختلف می‌توانند رهبری تغییرات و تحولات سریع و گسترده سیاسی را برعهده بگیرند؟ آیا اساسا ماهیت این جنبش‌ها سیاسی است؟
احزاب سیاسی سازمان‌های منسجم و نسبتا با ثبات‌تری هستند. فعالیت آنها در ساختار حقوقی مشخص صورت می‌گیرد. همچنین نسبت به اتخاذ هرگونه تصمیم و استراتژی «مسوولیت» داشته و متناسب با آن «پاسخگو» بوده و در صورت انجام عمل اشتباه مجبور به پرداخت هزینه‌های اجتماعی و سیاسی آن هستند. ذکر مثالی در این میان مفید است. جنبش دانشجویی در دوره دوم انتخابات شوراها (که یکی از آزاد‌ترین دوره‌های انتخاباتی در طی 30 سال اخیر بود) انتخابات را تحریم کرد. این تحریم منجر به انتخاب احمدی نژاد به عنوان شهردار تهران شد و سکوی پرتاب آبادگران گردید. می‌توان ده‌ها نفر از رهبران جنبش دانشجویی را در آن تاریخ مثال آورد که سخنان‌شان تیتر اول اکثر رسانه‌ها بود. متاسفانه باید گفت كه در حال حاضر بسیاری از آنها وجود خارجی ندارند و هیچ كس در این بین پاسخگوی تصمیمات مذكور نیست. حتی اگر كسی از «فعالین منفرد سابق» پیدا شود و پاسخی به این سوالات دهد آن پاسخ‌ها دارای ارزش سیاسی و به معنی «پاسخگویی» نیست چراكه «فعالین سابق» در حال حاضر مسوولیت و جایگاه سیاسی ندارند تا پاسخ‌شان مجال اصلاح یا اقدام جدید سیاسی باشد. احزاب سیاسی اگر تصمیمی می‌گیرند تا ده‌ها سال پس از آن در هر مصاحبه یا مناظره‌ای مورد سوال قرار گرفته و باید پاسخگوی تصمیمات گذشته‌شان باشند. هر پاسخ مشخص نیز از سوی ایشان به معنی تاثیر مستقیم بر تصمیمات جدیدشان خواهد بود و انتظارات اجتماعی نسبت به ایشان ایجاد می‌كند. شكی نیست كه جنبش‌های اجتماعی دارای آرمان‌هایی هستند. آنها معمولا به عنوان گروه‌های فشار علیه سیاست‌های نادرست دولت عمل می‌كنند. بسیاری از احزاب سیاسی نیز با نفوذی كه در قدرت دارند توانسته‌اند بسیاری از خواسته‌های این جنبش‌ها را به هدف نزدیك ساخته و به عنوان پشتیبان و لجستیك آنها در تصویب یا تغییر قوانین عمل كنند. با این حال جنبش‌ها به دلایل ساختاری فوق‌الذكر نمی‌توانند رهبری تغییرات سیاسی را برعهده بگیرند. شاید آنها تنها بتوانند نقش تسریع‌كننده را ایفا كنند. از آنجا كه جنبش‌ها ماهیتا در چارچوب ساختارهای حقوقی عمل نمی‌كنند برخی از تحول‌خواهان ضمن ایجاد مغالطه در مفاهیم سیاسی و برای رسیدن به اهداف ساختارشكنانه خود از جنبش‌های اجتماعی به عنوان ابزار و بازوی سیاسی خود استفاده كرده‌اند. یكی از ایشان در یادداشتی جامعه مدنی را متشكل از ان‌جی‌او‌ها و جنبش‌های اجتماعی دانسته بود و آنها را نیز در مقابل احزاب سیاسی دسته‌بندی كرده بود! این یك مغالطه جدی است. احزاب سیاسی از مهم‌ترین عناصر سازنده جامعه مدنی هستند و بدون احزاب قوی سایر نهادهای مدنی تاوان مقاومت در برابر قدرت‌ها را نخواهند داشت. در سایر كشور‌ها نیز ان‌جی‌او‌ها و جنبش‌های اجتماعی در فضایی توانسته‌اند موفق شوند كه احزاب قدرتمند و ریشه‌دار حضور داشته‌اند. ساختارشكنان شاید داعیه حركت در بستر اجتماع داشته باشند اما ضمن یاری رساندن به هسته سخت قدرت برای تثبیت موقیعت خود در ساختار سیاسی، با تخریب و تضعیف احزاب سیاسی ضربات سختی را نیز به جامعه مدنی وارد كرده‌اند. این نمونه از رویكرد متفاوت اصلاح‌طلبان و تحول‌خواهان نسبت به احزاب و جنبش‌ها از این‌رو ذكر شد تا نشان داده شود كه هریك از جریاناتی كه سعی می‌كنند خود را پشت كاندیدایی مشخص ساماندهی كنند، جدا از آنكه آن كاندیداها چه عقاید و ویژگی‌هایی دارند، خود دارای تفاوت‌های استراتژیك در برنامه‌ها و اهداف می‌باشند و اختلاف تنها بر سر توانایی‌ها و مطلوبیت كاندیداها نیست. 


تاییدكنندگی و دموكراسی‌خواهی
اگر مرز میان اصلاح‌طلبان و تحول‌خواهان را عمل در چارچوب قانون اساسی و ساختار حقوقی مشخص می‌سازد، مرز اصلاح‌طلبان و محافظه‌كاران (یا تاییدكنندگان) را رویكرد سیاسی ایشان نسبت به آرای عمومی شهروندان آشكار می‌كند. در واقع میزان تعهد هردو طیف به آرمان‌های دموكراسی‌خواهانه، نشان‌دهنده میزان اصلاح‌طلب یا محافظه‌كار بودن گروه‌هاست. مراجعه به نظرسنجی‌ها و آرای عمومی و دفاع از حقوق تمام گروه‌های سیاسی منتقد و موافق از ویژگی‌های اصلاح‌طلبانه است. گروه‌هایی كه تحت پوشش كاندیداتوری مهدی كروبی گرد هم آمده‌اند به طرز آشكاری تمایل به ایجاد مرزبندی‌ها و خط قرمزها با سایر گروه‌های دموكراسی‌خواه دارند. هرچند كروبی خود ممكن است در برخی از موارد در جایگاه ریاست مجلس به دفاع از حقوق تعدادی از منتقدان پرداخته باشد اما برخی از گروه‌هایی كه از كاندیداتوری وی حمایت می‌كنند به مرزبندی جدی با این منتقدان پایبند هستند. از هم اكنون كه بحث بر سر كاندیداتوری كروبی و خاتمی در جریان است، رویكرد متفاوت هر دوگروه در تعیین كاندیدای واحد نشان‌دهنده میزان تمایل هر یك به آرای عمومی است؛ طرفداران كروبی از حكمیت نخبگان و بزرگان برای انتخاب كاندیدای واحد سخن می‌گویند و حامیان خاتمی مدافع مراجعه به نظرسنجی‌های عمومی برای انتخاب كاندیدای واحد هستند. درنتیجه از هم اكنون مشخص است كه كدام طیف بیشتر به رای و نظر مردم اهمیت می‌دهد.
بخشی از طرفداران كروبی اگرچه جزء ائتلاف اصلاح‌طلبان محسوب می‌شوند اما مكانیسم و روش سیاسی ایشان در نهایت به تایید سیستم و تضعیف جایگاه منتقدان و مصلحان منجر می‌گردد. اگر بخواهیم ویژگی‌های این دسته از اصلاح‌طلبان را برشماریم حداقل سه ویژگی مهم قابل تشخیص است: 1- تمایل برای بقا در سیستم به هر قیمت، 2- چانه‌زنی از بالا بدون فشار از پایین و 3- بسنده كردن به انجام پاره‌ای از اصلاحات بروكراتیك. اینچنین است كه ادامه این روش جایگاه اصلاح‌طلبان را روز به روز در حاكمیت تنزل داده و برعكس منجر به تثبیت موقعیت محافظه‌كاران خواهد شد. برای همین است كه سعید حجاریان این دسته از اصلاح‌طلبان را «كانفرمیست» یا «تاییدكننده» می‌نامد.
به هر حال موارد فوق نیز نشان می‌دهد كه بحث بر سر كاندیداتوری كروبی و خاتمی نیز چیزی فراتر از مطلوبیت شخصیت یا رفتار هردو كاندیداست و در واقع اختلاف میان دو سبك از اصلاح‌طلبی را به نمایش می‌گذارد: اصلاح‌طلبی به مثابه دموكراسی‌خواهی و دفاع از حقوق شهروندی با سازماندهی فشار اجتماعی و یا تاییدكنندگی به معنای چانه‌زنی از بالا جهت انجام پاره‌ای از اصلاحات بروكراتیك با ایجاد مرزبندی‌ها و خط قرمز‌ها با گروه‌های دموكراسی خواه خارج از حاكمیت.
خاتمی؛ پروژه ناتمام
اگر احمد زیدآبادی از اصلاح‌طلبان سوال می‌كند كه بالاخره چه چیز باعث شكست اصلاح‌طلبان شد، تندروی یا كندروی؟ در پاسخ به وی می‌توان گفت: هر دو، چراكه نه؟ هم آن دسته از اصلاح‌طلبان كه با شعارهای ساختارشكنانه درپی رفراندوم، تحریم انتخابات آزاد و تخریب پایگاه اجتماعی خاتمی بودند و هم آن دسته از اصلاح‌طلبان كه از تحصن نمایندگان حمایت نكرده، با بسیاری از گروه‌های دموكراسی‌خواه مرزبندی نموده و یا انتخابات را به هر شكل برگزار كرده‌‌اند، هر دو طیف، عامل شكست اصلاح‌طلبان بوده‌اند. هم كسانی كه افراط كردند و هم كسانی كه تفریط.
خاتمی همچون پروژه‌ای است كه گویی نیمه‌كاره رها و تعطیل شد. او می‌تواند بازگردد تا پروژه نیمه‌تمام اصلاح‌طلبی را به سرانجام رساند. او می‌تواند نماد اصلاح‌طلبی اصیل باشد كه از بازرگان به یاد مانده است، آن اصلاحاتی كه همواره و در طول تاریخ ابتدا به سه طیف تجزیه و سپس متوقف شده است. بزرگ‌ترین اشتباه خاتمی آن بود كه نخواست رهبری اصلاحات را بر عهده گیرد. اینگونه بود كه اصلاح‌طلبان در غیاب رهبری واحد، هر یك با تفسیری از اصلاح‌طلبی تجزیه شدند و در دام محافظه‌كاران و اصولگرایان گرفتار آمدند. آیا اطرافیان خاتمی نیز از وی انتظارات بیهوده‌ای دارند و او نمی‌تواند نماد چنین جریانی باشد؟ این مسئله در آینده‌ای نزدیك مشخص خواهد شد.
مهدی کروبی شایسته‌تر و جسور‌تر از آن است که نماد «اصلاح‌طلبان تاییدكننده» شود. عبدالله نوری نیز با آن صداقت و درایت مثال‌زدنی شایسته‌تر از آن است که نماد «ساختارشكنان بی‌برنامه» شود. صدای اطرافیان آن دو بیشتر از خودشان به گوش مردم رسیده است و از آنها چهره‌ای ساخته‌اند كه در خور ایشان نیست. آن هر سه نفر باید بیایند و آن چهره سه‌گانه تاریخ اصلاحات را یکی كنند. باید ده‌ها سال به عقب بازگردند و تاریخ را دوباره بنویسند؛ تاریخی که در آن مشروطه‌خواهی شکست نخورده باشد، تاریخی که در آن هم مصدق و هم بازرگان پیروز میدان بوده‌اند. 

نویسنده: عماد بهاور

کد مطلب : 7508
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ